امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

گردش

چند مدت پيش تو خونه خيلي حوصلمون سر رفته بود و خيلي فكر كرديم كجا بريم كه يهو بابايي گفت من دلم ميخواد اكبر جوجه براي ناهار بخوريم و بريم آمل خلاصه اينكه خاله سودي هم اونموقع تهران بود و با عمو حميد و خاله سودي و بابايي راهي شديم به سوي آمل يه گردش نصفه روزه رو داشتيم گرچه كه همش توي راه بوديم اما همين يه سفر كوتاه هم خيلي خوب بود و به همگي خوش گذشت البته اميرحسين يه كوچولو سرما خورده بود و يكم تب داشت كه تو مسير براش دارو خريديم ************************** پ.ن:امسال نسبت به سال قبل خيلي خوب شدي به موقع از خواب بيدار ميشي و ميريم مهد من فكر ميكردم خيلي كارم سخت باشه آخه تابستون عادت كرده بودي تا ساعتت 10 11 صبح ميخوابيدي يه چ...
5 مهر 1391

ضربان قلب

سلام پسر خوبم اين روزها خوب داري تو شكمم ورجه وورجه ميكنيا لگد زدنات خيلي زياد شده از حالا شب ها وقتي ميخوابم چندين بار بيدار ميشم ،ديروز يه اتفاق خيلي جالب برام اين بود كه رفته بودم دكتر منو ويزيت كنه،خلاصه نتيجه غربالگري خوب بود و همه چي كاملا نرمال بود وزنم همون طور كه گفتم چاق شدم از 66 به 71 صعود كرده واز ديشب رسما سبزي خوار شدم نميخوام چاقالو بشم خلاصه روي تخت دراز كشيدم براي شنيدن صداي ضربان قلب شما گل پسرم اولش دكتر تا دستگاه رو روشن كرد و گذاشت رو شكمم زودي شنيديم براي يه لحظه اما داشتيم در مورد عمل تامي تاك صحبت ميكرديم من خنده ام گرفت از يه حرف دكتر خنديدم و دكتر همينجور توضيح ميداد كه چيه و وقتي تموم شد دوباره دستگاه گذاشت تا ص...
5 مهر 1391

غربالگري

سلام پسر كوچولوي ناز خودم امروز بعد از چندين روز فرصت كردم برم آزمايشگاه مسعود جواب آزمايش غربالگريم رو بگيرم واي كه چقدر سخته به دو تا بچه رسيدگي كردا تازه دارم ميفهمم .ديگه وقتي بياي بيشتر ميفهمم مخصوصا كه من خيلي دست تنهام و داداش اميرحسين جونت هم خيلي شيطونه خدا خودش بهم يه قوتي بده و اميدوارم كه بچه صبوري باشي زياد گريه نكني و نا آروم نباشي راستي هنوز نتونستم دكتر برم 22 شهريور نوبت داشتم اما از بس مشغول كارو بارام هستم كه نتونستم برم يه سر دكتر ببين كه مطب دكتر هم يه قدميمه ها اما نميدونم چرا اين جوري شدم همش كار برام پيش مياد.امروز هم روز اول مهر هستش و داداشي رسما مدرسه اش شروع ميشه اين سونوگرافي بود كه جنسيتت مشخص شد و ا...
4 مهر 1391

آلوچه

امروز تصميم گرفتم رسما اومدن آلوچه كوچولو رو به جمع خانواده سه نفرمون كه داريم ميشيم 4 تا رو اعلام كنم و تا بهمن ماه مهمونون از راه ميرسه اميدوارم داداشهاي خوبي براي هم باشيد و سلامتي هر دوتون رو از خداي بزرگ ميخوام ...
4 مهر 1391

اولين روز مدرسه

سلام پسر خوشگل و عزيزم فردا صبح رسما اولين روز مدرسه ات باز ميشه و شما وارد سطح kg2 ميشيد امسال سومين سالي هست كه تواين مدرسه داري درس ميخوني خيلي برات خوشحالم خيلي مدرسه برات خوبه خيلي مقرراتي ميشي و من از اين موضوع خيلي راضي ام كه پسر گلم تشخيص ميده و خودش رو با مكان وفق ميده چقدر من اين شعر رو دوس دارم اگه بدوني الان وقتي يادم به اون روزهاي كودكي و مدرسه رفتن خودم مياد چقدر دلگير ميشم از اينكه همه ميگفتن قدر اين روزهاتونو بدونين ديگه تكرار نميشه من ميخنديدم و دركش نميكردم الان وقتي درسهاي دبستان رو ميبينم فقط حسرت ميخورم بهترين دوران زندگي يه انسان به نظر من كودكيشه اين تصاويرها اميرحسين جون خيلي براي من خاطره انگيزه زندگيهاي ...
1 مهر 1391

جشن شكوفه ها

سلام اميرحسين جون خوبي عسلم ؟امروز خيلي كارها داشتيم اول بايد ميرفتيم كلاس موسيقي بعدش هم بهمون خبر داده بودن كه جشن شكوفه ها امروز برگزار ميشه و از فردا بايد بريد مهدكودك كه چون شما نيمه دوم سال 86 هستين بايد مهد برين و امسال kg2 هستي خيلي خيلي خوشحالم واقعا مهد كودك براي شما بچه ها لازمه مخصوصا كه امسال تابستون من بيشتر از هر موقع يعني بيشتر از پارسال متوجه شدم كه چه خوبه مهد براي بچه ها .بابايي كه اصلا راضي نميشد تابستون هم بزارمت مهد ميگفت بچه گناه داره بزار تابستون استراحت كنه اما به نظر من براي روحيه ات خيلي بهتر بود مهد ميرفتي اخه تو خونه خيلي تنها بودي از تنهايي پناه مياوردي به كامپيوتر ،كامپيوتر خاموش ميكردم شروع ميكردي به ريخت و پا...
28 شهريور 1391

اولين تكونها

سلام عسلم اين روزها خيلي احساس ميكنم ورجه وورجه ميكني تو دلم .اولين بار 17 شهريور بود كه خواستم لباسمو عوض كنم ديدم شكمم عقب جلو ميشه البته احساسي نداشتم زياد آخه خيلي كوچولو بودي اما حالا كه چند مدت ميگذره احساست ميكنم تكون خوردنهاتو ،خيلي بهت فكر ميكنم هم به تو كوچولو هم به داداش اميرحسين دو بار مامان شدن خيلي سخته ها اينم مني كه خيلي وسواسم.از حالا دعا ميكنم بچه صبوري باشي داداش اميرحسين خيلي منو اذيت كرد خيلي نا آروم بود منم خيلي دست تنها بودم اما با همه شيطونيهاش خيلي عاشقشم. در مورد شما ني ني عسلم خيلي با داداشي حرف ميزنم، اسم آلوچه كه روت مونده، هميشه وقتي به اميرحسين ميگم يه داداش خوشگل مثل خودت ميخواد بياد پيشمون برات يه عالمه كادوه...
28 شهريور 1391

اميرحسين و جوجو

سلامممممم پسر خوب و خوشگلم خيلي اين روزها دارم برات دير به دير آپ ميكنم ميدونم اما خيلي سرو شلوغ بوده اين روزها و نتونستم بيام برات آپ كنم مموري دوربين هم پر بود از عكسهاي خالي نشده ايي كه رم ريدرو توسط شما پسر شيطون خوردو خمير شده بود و به همين دليل اصلا نتونستم بيام برات پست جديد بزارم .تقريبا يك ماه پيش رفته بودم تره بار خريد همين جور كه داشتيم ميرفتيم تو راه يه آقايي نشسته بود و هي جوجو ميفروخت تا ديدي گفتي مامان منم ميخوام من اولش نميخواستم بخرم آخه جوجوها زود ميميرن گناه دارن ديگه شما اصرار كردي و منم تن به خواسته شما دادم و دوتا خريديم كه زياد جيك جيك نكنن خلاصه اينكه همون روز اول يكي از جوجوها رو بردي با آب يخ شستي منم تو آشپزخونه م...
22 شهريور 1391

يه پسر شيطون

سلامممممم عزيزم بالاخره جنسيتت مشخص شد توي هفته 17 بارداري روز پنجم رفتم سونوگرافي به آقاي دكتر گفتم اول از همه جنسيت رو بگو كه خيلي عجله دارم بيچاره دكتر هم سري بهم گفت كه يه پسر شيطون ديگه هميشه فكر ميكردم بچه دومم دخمل باشه اما خوب قسمت ما اين بود يه پسر شيطون ديگه حالا بايد به فكر يه اسم برات باشم كه به اسم داداش اميرحسين جون هم بياد
18 شهريور 1391